دختر خورشید

چرا من.......

مثل همیشه با بچه ها دور هم جمع شدیم و هر کدوم حرفی میزدند خیلی حرفها میخواستم بگم و با دوستام درد دل کنم قبل از من نوبت فاطمه بود حرف بزنه و شروع کرد و گفت :

نمیدونم این چه حکمتی هست -اصلا چرا همش برای من پیش میاد-ادم بدبخت تر از من هم هست -دست به طلا بزنم خاکستر میشه و لب دریا برم خشک میشه-شانس ندارم

یه روزایی دیگه از خودم و از زندگی و از مردم خسته میشم -دلم میخواد خودم باشم و یه دنیا تنهایی -به دور از هیاهو و تشویش -بدون اینکه دل نگران چیزی باشم -یه ویلا که هیچ کس ادرسش رو نداشته باشه


کسی نباشه سرزنشم کنه -کسی نباشه که با دیدنش حسرت بخورم

خدایا چرا من ؟؟چرا به یکی دادی که نمیدونه چطور خرجش کنه و یکی دیگه نون شب رو نداره

چرا اون که ول داره عزیز و محترمه اگر بابای منم مامور شهرداری نبود و مجبور نبود شب با لباس بد بوی شهرداری بیاد خونه خواستگارهام فرار نمیکردن و..........هزاران چرای دیگ که اینجا جاش نیست

در تموم مدت مات نگاهش میکردم خیلی از حرفهاش حرفهایی بود که صبح تا شب بهش فکر کرده بود

که چرا من ....


و دیدم که همه گفتن اره واقعا چرا ما و من فهمیدم اگر جمع ما گسترده تر هم بود این چرایی ها همیشه هست و برای همه هست...........

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 3:3  توسط هلی و سارا  |